106 - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:25
106 قاتل‌های زیادی از داستان‌ها دارن با من زندگی می‌کنن. می‌تونیم صداشون کنیم قاتل شماره‌ی یکم، قاتل شماره‌ی دوم و قاتل شماره‌ی دهم. اون‌ها با قمه‌های کوتاه و تیز و آماده همیشه حضور دارن. شکل کریهی از اوباش‌های کوچه و خیابون‌ان. لباس‌های تیره و خاکی با سر و موی نتراشیده و ریش‌های اصلاح نشده و به قول...
107 - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:25
107 کتاب با عنوان جذابی آغاز می شود: فقط وقتی می نویسم، فکر می کنم. در کتاب فقط روزهایی که می‌نویسم به جستار نویس آمریکایی، آرتور کریستال که با عنوان خدایگان جستار روایی نامیده شده وارد جستارهایی می شویم از دغدغه ی نویسندگی کریستال. در مقدمه و ابتدا کتاب نوشته شده: جستارنویس در زمان خود هشیارانه ایس...
109 - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:25
109 برای گریز، گذر، یا رفتن. وانهاده و رها. برای زندگی از فلسفه‌ی سارتر همین جا می‌تونه زندگی، که آزادی‌ت هست رو شکل بده. برای آفریدن. که بیافرینی از نقطه برای پوچ یا هیچ که جهان‌ت هست. هیچ رو از نقطه‌ای که گذاشتم فهمیدم. پشت هم نقطه می‌نویسی برای هیچ. عروسک ما هر لحظه به وسیله‌ی خودمون می‌چرخه و می...
مامان - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 12:25
مامان؛ نبودن، شبیه به رنج کشیدن مدام، شبیه به کشیده شدن تیغه‌ای روی سطح ناهموار شیشه‌ای زندگی روی پوست و بلعیدن زخم و خونِ رنج. زخم‌ها از همه‌ جا پهلو کرده‌اند به بیرون و دایره‌ای به گودیِ سوراخ درست شده که لبه‌هایش مرا یاد مرداب با رنگ قرمز می‌اندازد. حتما نباید این زخم سفید شود، چرکش رنگ ببازد و ا...
مامان؛ - تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 22:39
نبودن، شبیه به رنج کشیدن مدام، شبیه به کشیده شدن تیغهای روی سطح ناهموار شیشهای زندگی روی پوست و بلعیدن زخم و خونِ رنج. زخمها از همه جا پهلو کردهاند به بیرون و دایرهای به گودیِ سوراخ درست شده که لبههایش مرا یاد مرداب با رنگ قرمز میاندازد. حتما نباید این زخم سفید شود، چرکش رنگ ببازد و از صورتی مایل که...
110 - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 16:49
سه شماره از بالا به پایین با قرمز که تند بود، نوشته شده بود. خوندم. سه تا بیست و چند از این ماه که مونده. از قبرهای خشک نشده شمردم و شمردم و شمردم. هنوز گِلها بو دارند. از انگشتهای دست هم رد شدند. رسیدن به این سه روز پشت هم و کنار همِ قرمز. قرمزی که تند هست و بو داره. Adblock test (Why?)
111 - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 16:49
چطور، چطور ما هنوز زندهایم؟
- تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 15:10
بیش از هر زمان دیگری در زندگیام که در گذشتهای دور و نزدیک سپری شده است احساس غریبی میکنم. کلمات از جایی میان سرم وارد صفحهی سفید نمیشوند، از میان جایی در خلاهایم وارد میشوند. از میان جایی در ریشهی خودت که آنها را پنهان کردی. من وقتی میخواهم پنهان کنم نمینویسم. من وقتی میخواهم نشان ندهم نمینویسم. من ...
116 - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 14:06
بلاگ اسپات بالا نمیآد. اونجا میشد نوشت و رها کرد و بعدش حتا اگه مهم باشه، اهمیتی نداشته باشه.
112 - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:25
من اضطراب رو اساسا یک امر اجتماعی تلقی میکنم در نتیجه روشنفکرا هم در موقعیت اضطراب مثل بقیه مردم میدونم. کارکرد روشنفکر تفکر انتقادی است البته. این نوع تفکر و گسترش اون اساسا باید مایه نشاط باشه. منتهی شرایط و موقعیت هایی پیش میآد که با تفکر انتقادی همساز نیست یا مانع تفکر انتقادی میشه. از این بابت ...
113 - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:25
باید بنویسم. باید برایت بنویسم بذار وجودم رنج هایت را از درونت چنگ بزند. از فقدان می سوزم اما کاری نیست تا انجام بدهم. دردهایت را دستانم از صورتم پاک می کند. اشک می ریزد اما کاری نمی توانم انجام بدهم. نمی شود اما کاش می توانستم دردت را بگیرم. کاش کاش می توانستم. Adblock test (Why?)
114 - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:25
با کتابها راه میرفتیم. میبلعیدیم.
5 - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 23:06
امروز جمعه. جمعه یا پنجشنبه یا شنبه. مگه روزش مهمه؟ شمارش تاریخ و روزها دستم نیست. برام مهم هم نیست. زندگی های موازی زیادی کنارم در حال جلو رفتن هست. زندگی های مرتبط و غیر مرتبط، اما دوست داشتنی و یاری کننده. مصاحبه هما سرشار با گوگوش رو میدیدم. واقعیت هایی از زندگیِ گوگوش. از بچگیش _ از ازدواج هاش ...
6 - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 23:06
فساد مطلق. درد مطلق. آویزانی مطلق. و خشم لبریز از نفرت. همه در کنار هم، با یک سیاهی بزرگ توی زندگی که آویزان شده. که مدام بزرگ و بزرگتر میشه. مجال برای این گوشهی دنیا نیست. این کشور نتیجهش آخر به سوختن و تباهیِ. دیگه هیچ سازشی ندارم. فقط فکر ساختنام. این داستان داره با خشمِ بزرگ و بیسابقهی من نوشته ...
7 - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 23:06
اولین بخش برای نجات روح، روحِ ویران شده و شکسته ی آدم، صلح با گذشته است. وصل کردن نشونه ها ـ خط ها ـ مسیرها هیچ کمک و راه حلی برای زندگیِ در حال جریان نداره. مثل حس معلق بودن می مونه. بین زمین و هوا معلق باشی و هیچ نشونه ای نبینی. یک ناپایداری پیوسته و مدام. وقتی چند سال پشت هم این حس وجود داشته باش...
مُردنِ در زنده شدن - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
من نگینِ سبز هستم. این اسمی ست که برایِ خودم ساخته ام ( سبزش را!) و اینها مجموعه ای از سیال هایِ ذهنم می باشند.سیال هایی که تا به اینجا دوست داشتم بیرون از ذهنم باشند و نفس بکشند؛ تا زمانی که نخواهم و بگذارم همان جا، در ذهنم بمانند و زندگی کنند.اندازه ی جهانم؛ به نگاهم است. به مانند گیاه وصلم به خاک...
روزهایی که باید جمع شود یا پهن باشد! - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
هی می پرد در ذهنم که بگویم: خسته ام _ خسته. بعد خودآگاه می گوید: نه، فقط جمعش کن.همین.چشمانم می سوزند. از خیره شدن های طولانی. آب ها که آواره می شدند رویم گفتم؛ جمعش کن. باشه. جمع می کنم. آب را بستم و رفتم در جلد، نگینِ جمع کن. اگر جمع نکنم پس چه کار
تشریفاتِ تثبیتِ عادات - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
تخریب کردن سخت است، اما تمام خواهد شد. در مرحلهٔ تخریب: تثبیتِ عاداتِ : عضو شدن در باشگاه پنج صبحی ها _ یوگا _ رفتار ها ( یاما و نیاما ) و با صلحِ خود و روزگار ، با دیگران؛ دستِ صلح بده.
لذتِ یک پادکستِ خوب - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
ماه سیزدهم . یکی از درست ترین پادکست های تاریخ ایران . وقتی خیابان لاله زار _ دانشگاه تهران رو گوش کردم فهمیدم چه قدر کار درست اند.کیف کردم _ کیف. از انتخابِ خیلی درست و خوب موضوعات گرفته تا روایت کردنشون. به به. تهرونِ قدیم رو با خیابون لاله زار ا
جادو با کار قدم به قدم باهات می آد.. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
وقتی نزدیک به شروعی می شوی، انرژی ات چند برابر می شود. برای من که این طور است. دیگران را نمی دانم. ولی می شود از جمع کردن گرد و غبار خانه ها که نتیجه ی یک سال زیستِ تمام شده است فهمید؛ آدم ها منتظر و آماده شروعِ سال _ زندگی و اتفاق نو اند.پس می گویی