تمامیِ من؛ حس هایم.. - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
دستمال خیس است.ردی از میم و میم که در اتاقم جایش گذاشته اند.قلبم جمع می شود.گلو بسته می شود از حجم حس ها.اهنگی ترکی پخش می کنم. غمش با من است.تنها وجه مشترک.دلم می خواهد هیچ وقت زمستان نیاید. دلم می خواهد تا به ابد این هوا و حس باشد.خوشحالی و آواز پرنده ها ، خوشحالی و لذت من است.نسیم نیست. چیزی فرا ...
برای شاهین نجفی - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
بعد از مدت ها دوباره مواجه شدم با آهنگ های فیلتر شده ات. نمی دانم چه بگویم. ولی می دانم هنر جوابش سنگین و محکم است. آنقدر محکم و کوبنده؛ که بکوبد در دهان تمامی شان. آرام. چه آرامشی در کنار محکم بودنش دارد. آرامی که منِ خشمگین را از ظلم و کثیفی بست.
کثافت همه جا را برداشته! - تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 2:16
نباید منفی ها را سرکوب کرد. می نویسم و بعد بدرود می گویم. دنیایِ مادیِ نرها حسابی پر رونق و زرق و برق دار شده.فقر و کثیفی همه را پناه داده در اینستاگرم، و کثافت از همه شان بالا می رود.جایی که به راحتی و با یک دکمه در دسترس همه باشد، یک آشغال
شب - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 5:48
_ساده از حجمِ مسیرِ پیشِ رو سُر می خورم.هوا رو با سردی شب می خورم.شبو تا رهایی با تو می گذرم؛چشارو وا میکنم _ به حجمِ تن هایِ خودم پی می برم..98-12-19
مژده ی فردا - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 5:48
- نشد که از آخرین روزِ سالِ نود و هشت بنویسم.انقدر سریع و نامنظم برایم گذشت که وقتی چشمانم را می بندم می توانم تمامش را در ذهن مرور کنم. سالی گذشت و همه مان تجربه های مختلف را پشتِ سر گذاشتیم
تکرار با بهرام - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 5:48
- عدم مقابله عمق چرخه قهقرا - بهرام اومده!تجربه ی زیستی داستان او؛ با صدا.حرفاشو می شنوم - با صدا جلو می رم- داستانو شکل می دم- و ... به نور می رسم... به تنها باریکه ی نور شروع این زنده گی... -پ.ن: آدمی مثل بهرام شبیه تکرار-شروع -نور - و جنگی ادامه داره!
تمرین دوم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 5:48
_ از اولین مرحله یِ تمرین، نزدیک به دو ماه می گذرد.دیروز مرحله اول را وقتی وسطِ کارهایم بودم تمام کردم. و با استراحتی ده دقیقه ای رسیدم به صدق با خود _ فهمیدم بعد از بخشش، راستی با خودم می تونه راهم رو شفاف تر و دیدگاهم رو نسبت به خودم روشن تر کنه. باز هم می رم و با تمرین هایِ جدید به معنایِ زنده گی...
اوچوم سیاهه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
هَمِ هَمِ چی دانهمِی رازه خوانهدانه باز مِی دیل ،تی جایهاوچوم سیاههاوچوم...یک بار، دوبار،سه بار... . دوباره صدا پخش میشه.هوای تازه صبح مازندران شده شبیه صبح های گیلان.شده هوای راه رفتن روی سبزه های خیس بارون خوردش.شده شبیه چایی های دم کشیده دارچینی تلخ . شده رقص پاهام رو خاک تازه، بازی موهام تو دستِ...
بزار از فاصله رد شم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
می خوام از فاصله رد شمبگم هیچ فاصله ای نیستبگم این دوری غربتبرامون شکل گذر نیست بگم این تنهایی هامونمی مونه پشت یه دیوارمی شه پنهون تویِ حجمِ ،تلخ و سنگینِ یه رویا. بزار از فاصله رد شم...98.8.22-10:30
دلتنگی - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
بذار برات بگم؛دلتنگی آدمی مثه باده،میگذره...چند شب پیش داشتم آلبوم «سکوت سرشار از ناگفته هاست»از «شاملو» رو گوش می دادم که یهو رسید به اینجا و «شاملو» گفت:دلتنگی آدمی را باد ترانه ای خواهد خواند... و من اینجا بود که فهمیدم تو اوج هر حال خوب یا بد یهو بلند میشه و میاد و دلت رو زیر و رو می کنه .و وقتی...
رهایی - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
رهایی یافته ام از بند ظلم - خشم.. و آن گونه که زیبا و لذت بخش است خواهم زیست. آرام شده ام،حتی خونِ در رگ هایم از آتشفشان کمتر شده.دوست می دارم و بخشیده ام،همه چیز را « زندگی را». و از بند زندگی آزاد شده ام و دراین جا نیستم.. رفته ام..«نفس را به دست خویشتن مهار کنید.شادی کنید به پایان امیال.» بودا
تمرین یکم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
دیروز در مرحله ی اول تمرین خوب پیش رفته ام.یعنی می شود گفت راضی بوده ام.سعی کردم از اولین نفری که اطرافم است شروع کنم و بعد برسم به دیگران. دیروز آزاد شدن انرژی در بدنم معنای خیلی متفاوتی داشت :یکی اینکه ذهنم تمام خستگی و انرژی های منفیش را بیرون کرد و دوم اینکه فهمیدم باید هر هفته این انرژی های منف...
نفسایِ زنده گی - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
ما آدم ها خوب بلدیم فرار کنیم. از زندگی- از حس ها -از احساسات و دنیایی که نمی خواهیمش.. . مدام در پی گذر هستیم. گذری که گاهی می گویی:اره .فردا باید این کار را انجام بدهم و اصلا وقت ندارم - فردا باید
این جا جنگه! خودِ جنگ! - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
_ دارم بهرام گوش می دم و به جنبه ی دیگر زندگی فکر می کنم و می روم(بله! منظورم با بهرام است.)بهرام میگه: همش در حال جنگ هستیم حتی در... و یه لحظه، تنها در یک لحظه یه چیز به سرعتِ رد شدن یک نور از ذهنم
راکد - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 21:02
-بوی هوا نفسم را گرفته.دیگر هوا سرد نیست تا از آن شکایتی کنم.سرمایی نیست که بدنمان را جمع کند در خودش و صدای اهنگ های ناهنجاری نیست که از بیرون به خانه بیاید.همه راکد مانده اند.سکوت را در حجم تلخی های شب ها حس می کنم.شب های نصفه ی زمستان. -باهار اما حالش خوبه!درختا دارن لباس نو می پوشن و سفیدی لباسا...
تاریک - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:36
حجم سنگین غم را که با بغض در گلؤیم آویخته بود، فرو دادم.دوباره در آیینه به خود خیره شدم.خودم را نمی شناسم.سفیدی موهایم بیش از اندازه شده است و سفیدی چشمانم به سرخی میزد.کار را تمام کرده بودم .حرف ها و
مرده - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:36
تنهایی ام،تنهایی با کنج اتاقم رابغض ورم کرده و خورده در گلویم رابوی عمیق صد زمستان راخواهش یک فنجان تلخ چای را... کنج خودم،کنج اتاقم مرده ام از هیچهیچی که مانند شب تاریک سردردها بیداری از حس عمیق خستگی ها راچشم ها را بستن و رفتن به مرداب ها
رهگذر - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:36
باران که بارید،من فهمیدم!از چشمان خیس خیابان،که در انتظار نشسته بود،فهمیدم!فهمیدم که تو ماندنی نیستی!!!ای رهگذر...
طلوع - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:36
چشمانت رنگ آفتاب صبح گاهی و موهایت چون نسیمی در آغوش بادو انگشتانت گندم زاریست در دستان من... !
شروعی دوباره - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 18:36
در مرگ برگ ها؛وشانه های خسته ی خیابان آرزویی ست دیرینه،برای سبز شدن...