فساد مطلق. درد مطلق. آویزانی مطلق. و خشم لبریز از نفرت. همه در کنار هم، با یک سیاهی بزرگ توی زندگی که آویزان شده. که مدام بزرگ و بزرگتر میشه. مجال برای این گوشهی دنیا نیست. این کشور نتیجهش آخر به سوختن و تباهیِ. دیگه هیچ سازشی ندارم. فقط فکر ساختنام. این داستان داره با خشمِ بزرگ و بیسابقهی من نوشته میشه. این همه نفرت این همه خاری توی دلم جا نمیشه. داره من و له میکنه. در کنارش مضحکترین زندگیها وجود داره. زندگیهای بینتیجه _ مسخره و حتا تهوعآور. توی یه زمانبندی افتضاح از تاریخ به این دنیا اومدم. دنیایی که هیچ چیز درستش به من نمیخوره. اگه کل تاریخ از زندگی حذف میشد جای بهتری برای زندگی نبود؟ این تاریخ چیه _ چی هست که داره شبیه و پیوسته تکرار میشه؟ همه چیزه، همه چیز این دنیای بی نام و نشون و بیصاحب. واقعن بدون صاحب. که آزادیِ. آزادیِ زندگی که هر چی بشه. مثل این زندگیِ ثانیهای. خستهگی میزانی نداره. فقط خسته. خسته که شاید بشه و بگم: هنگام آن است که تمامی نفرتام را به نعرهای بیپایان تف کنم.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان