اولین بخش برای نجات روح، روحِ ویران شده و شکسته ی آدم، صلح با گذشته است. وصل کردن نشونه ها ـ خط ها ـ مسیرها هیچ کمک و راه حلی برای زندگیِ در حال جریان نداره. مثل حس معلق بودن می مونه. بین زمین و هوا معلق باشی و هیچ نشونه ای نبینی. یک ناپایداری پیوسته و مدام. وقتی چند سال پشت هم این حس وجود داشته باشه به پوچ گرا ترین حس برای ادامه دادن می رسی. بیست و چهار ساعت بدون خواب زندگی کردم. با خودم. با خوردن کافيین های زیاد بیدارم و بی وقفه و پشت هم می نویسم. پلک سمت چپم از فشار می پره. فشار عصبی. چهار صفحه با خط های پشت به پشت برای فردا نوشتم. خیلی زیاد خوبم. هر دردی رو دارم زندگی می کنم فقط برای زندگی. چون می دونم نباید با هیچ چیزی جنگید. باید فقط زندگیش کرد. حسش کرد. نگاش کرد. بخش عجیب و جدید خودم شده این که به جای غصه خوردن زیاد برای چیزی فقط می گم این خوبه برای نوشتن ـ باید روش تمرکز و حسش کنم ـ می تونم خودم رو با توصیفش توی متن خالی کنم. حس منگنه بودن و فشار عجیبیه. هیچ وقت تا اینجای زندگی توی تجربه ی من نبوده. هنوز هم وقتی این انگشتا حرکت می کنه به خودم شک می کنم. به اینکه واقعن تو چند سالت شده؟ چند دهه رو گذروندی؟ چند بار عمیقن زندگی رو حس کردی؟ چند بار نشستی و ازش لذت بردی؟ این منی که داری باهاش زندگی می کنی اصلن زندگی می کنه؟ روحش چی، هنوز اسیره؟ آدم ها رو شناخته؟ و سوال های اگزیستانسیالی که باید براش جواب داشت. جواب، به اندازه ی یک داستان. این نوشتن هم مثل گلوم سیاله. هی می پره این ور هی می پره اون ور ـ بالا _ پایین. هنوز هم دارم تکرار می کنم. من خوبم. خوب خوب به معنای تمام درد های وصل شده ی این چند سال که از من جدا نمی شد. شش سال فقط زندگی نکردم که برسه به اینجا و برام مشخص بشه تو اشتباه نکردی. تو فقط زندگی نکردی. هیچ کدوم از سال هات رو. فقط و تنها برای مطلقیت و تعصب بی جای فکرت. من خیلی متاسفم اما شده. و بالاخره با حرف های صاد رسیدم به اینجا که با ذهنم صلح کنم برای خلا هایی که با آدم های نادرست گذشته پر کرده بودم. من حالا از اون خلا ها گذشتم و هنوز زنده ام. هنوز زنده برای ادامه دادن و ثبت کردن خودم.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان